جومپا لاهیری در سال ۱۹۶۷ در لندن متولد شد و در رد آیلند بزرگ شد. چندین بار به هند سفر کرده است ٫ جایی که پدر و مادرش به دنیا آمده و رشد کرده اند. لاهیری در رشته ادبیات انگلیسی ٫ نویسندگی خلاق و بررسی تطبیقی ادبیات و هنر فارغ التحصیل شده و دکترای تحقیق و بررسی دوران رنسانس را دارد. در دانشگاه بوستون و رد آیلند نویسندگی خلاق تدریس می کند. مجله ادبی نیویورکر در سال " ۱۹۹۹" ٫ با انتشار ویژه نامه ای و انتخاب نویسندگان آینده ادبیات داستانی آمریکا نام جومپا لاهیری را در فهرست " ۲۰ نویسنده برتر و جوان ادبیات داستانی آمریکا " قرار داد..
همانطور که داستان و از جمله جملات بالا نشان می دهد ٫ این داستان علیرغم سادگی و روان بودن و خواندنش ٫ دارای چند نکته می باشد که بنظرم آمد آنها را بنویسم.
بنظر من ٫ راحت نوشتن و صداقت ادا کردن کلمات در داستان هنر خواست خود را می طلبد و در این داستان این نوع صداقت کاملاْ قابل لمس بود از جمله: با دست خوردن - پا برهنه و با زیر شلواری ول گشتن ٫ یک کاسه و قاشق پلاستیکی خریدن ٫ مالا ۲۷ سالش بود و کم کم پدر و مادرش را نگران می کرد که نکند هیچ وقت شوهر گیرش نیاید ...و الی آخر
از طرفی خواندن کل داستان ٫ مانند یک شرح حال از آنچه در زندگی اتفاق افتاده است را بیان می کند و بیشتر به زندگی نامه یک فرد شبیه است تا یک داستان با کل عناصر و اجزاء آن! در آخرین پاراگراف راوی از آنچه در این مدت برایش اتفاق افتاده اینگونه می گوید:
" مطمئناْ اولین نفر هم نیستم ٫ اما هنوز گاهی که از هر قدم این سفر متحیر می شوم ٫ از غذاهایی که می خوردم ٫ از آدمهایی که با آنها آشنا شده ام ٫ از هر اتاقی که در آن خوابیده ام. درست است که همه اینها کاملاْ معمولی به نظر می رسند ٫ اما لحظاتی هست که همیشه ورای تصور من قرار دارند."
بعضی داستانها هر چند که تمام اجزاء یک داستان کامل را شامل نشوند ولی خواندنشان پیامی را برای خواننده به ارمغان می آورد. ناپایداری خواستی در داستان وجود نداشت و موضوع داستان مهاجرت بود. درون مایه ی آن فرد مهاجری را نشان می داد که با سختی های خاص مهاجرت ٫ توانسته بود ٫ فرهنگ و عادات و اداب کشوری دیگری را پذیرا باشد ٫ و خود را با آن محیط سازگار کند.

«كلماتش هيچ تاثيري رويام نگذاشت. ما فقط چند روز در كنار يكديگر مانده بوديم و با اين حال به هم گره خورده بوديم. مدت شش هفته النگوي آهني به دستش انداخته و پودر قرمز به سرش ماليده بود، براي اين كه به آدمها نشان بدهد كه عروس است. در آن شش هفته، آمدن مالا مثل از راه رسيدن ماه يا فصل يا يك چيز اجتنابناپذير و در عين حال بيمفهوم به نظرم ميرسيد. آن قدر كم او را ميشناختم كه گاهي وقتها تنها جزئيات صورتش به يادم ميآمد، نميتوانستم همه چهرهاش را تصور كنم.»
داستان در مورد مردي هندي است كه درگير تقابل فرهنگي و مشكلات مهاجرت است. سازگاري با محيط جديد براي ادامه زندگي. اين عدم سازگاري حتي در مورد همسرش هم صدق ميكند. اما در آْخر داستان وقتي در خانه خانم كرافت هستند، ميبينيم كه رگههاي علاقه و عشق در مرد هندي نسبت به همسرش ظاهر ميشود. زني آسيب پذير در جامعه اي كه هيچ شناختي نسبت به آن ندارد.
قريشي نويسنده، نمايشنامه نويس و كارگردان پاكستاني است. آثار او بيشتر در باره نژاد، مليگرايي، مهاجرت و جنسيت است.
داستان قريشي كه عنوان مجموعه داستان را هم به خودش اختصاص داده اينطور شروع ميشود: «يكشب، درست بعد از پنجاهمين سالگرد تولدم، درِ باري را كه از خانه دوران كودكيام چندان فاصلهاي نداشت باز كردم. پدرم، در راه برگشت به خانه از دفترش در لندن، آن جا بود و به پيشخان تكيه داده بود. مرا نشناخت، اما من از اين كه پيرمرد را دوباره ميديدم خوشحال و تقريباً هيجان زده شده بودم. به خصوص كه او ده سالي ميشد كه مرده بود و مادرم هم پنج سالي ميشد.»
داستان مردي است همجنس باز كه دچار مشكل رواني هم هست. راوي در طول داستان با پدر مرده خود همراه ميشود. كم كم با پدر و پسر بيشتر آشنا ميشويم و پي به بيريشگي آنها ميبريم. در پايان ميبينيم كه راوي از زندگي و موقعيت كنوني خود راضي نيست.
مامان گفت: «ميكي، يك لطفي به اين دختر بكن. كنسلاش كن. زيادي براي تو گنده است. نميتواني باهاش بماني. با هيچكس نميتواني بماني. نتوانستي با الن ويست بماني، براي اين كه بلند حرف ميزد، كه خيلي هم آدم حسابي بود، روراست با خودت فكر كن ميتواني با اين تبي يا زيپي يا هر كوفت ديگري بماني؟»
داستان در مورد مردي است كه نميتواند با جنس مخالف ارتباط برقرار كند، دچار ضعف است. او اين ضعف را در روياي خود جبران ميكند. در ذهنش عاشق ميشود و با زن مورد نظر به ابراز احساسات و عشق ورزي ميپردازد. كاري را كه در دنياي واقعي قادر به انجام آن نيست.
بنظرم جنبه روانشناسي داستان خيلي قوي است. خيلي خوب چنين آدمي را نشان داده. حتي اگر دقت كنيم و بخواهيم ريشه مشكلش را پيدا كنيم يك جورهايي به مادر اين مرد ميرسيم.
اين تشبيه زيبا را هم دوست داشتم: « وقتي با جذابيت لبخند ميزد شبيه جسدي به نظر ميرسيد كه سعي ميكرد در تونل وحشت شاد و سرحال به نظر برسد. »
وقتي داشتم اين داستان اروتيكي را ميخواندم، تعجب كردم كه چطور اجازه چاپ گرفته؟ به صفحه اول كتاب برگشتم تا ببينم چه سالي چاپ شده ديدم نوشته 1384 . چطور از زير تيغ مميزي رد شده؟

«بازيگر آماده ميشود» اثر «دانلد آنتريم» پر است از آدمهاي متزلزل، رابطههاي خراب، عشقهاي به آخر رسيده،...
داستاني كامل است، هيچي كم ندارد. كمدي به تراژدي تبديل ميشود.
اما من دوستش نداشتم.
سه صفحه آخر داستان آدم را ديوانه ميكند. چه قدرتي دارد اين سرخ پوست خوشتيپ. بابا اگر اين داستان است پس ما بايد كاسه كوزهمان را جمع كنيم و برويم پي كارمان.
سرخ پوست اسپوكن ميخواهد سرخ پوست مشت زن گومي نجاتش دهد «بيشتر از آني كه انتظار داشتم اذيت شدم، اما ميخواستم مرا نجات دهد.»
اين تيكه پائين را هم ببينيد. اگر به اندازه كافي وسوسه شديد، بريد داستان را بخوانيد تا توي پستهاي بعدي در موردش صحبت شود.
«مشت زن بيرون رفت و در را باز گذاشت. دم در ايستادم و او را تماشا كردم كه به طرف اتوبان رفت، از محدوده شهر گذشت. ديدم كه از زمين بلند شد و به آسمان رفت و تبديل به صورت فلكي جديدي شد.»
نام داستان : زنان آسیب پذیر - جان آپدایک
خواندن داستانِ زنان آسيب پذير بعد از داستانهای موراکامی، مثل افتادن از آسمان به زمين بود.
از نويسنده داستان، غير از مقدمه ای که در کتاب آمده، چيزی نمی دانم، ولی من برداشتی شوونيستی و مرد گرايانه از اين داستان داشتم. زنهای داستان در گير نقش بازی کردن هستند، در گير اين که نقطه ضعفی نشان دهند که ترحم مردی را به سوی خودشان جلب کنند. و مردِ داستان هم دنبال اين که در زنی نقطه ضعفی گير بياورد و او را تحت حمايت قرار دهد.
نيش زنبور به عنوان نماد خوب در داستان جا افتاده ولی اشاره ای که در آخر داستان به آن شده، فکر می کنم زيادی بود و اگر نمی بود بهتر می شد.
کلاه قرمز: احساس کلی من اين بود که دارم داستانی از اوايل قرن بيستم می خوانم. نمی دانم چرا اصلا حال و هوای داستان برايم جالب و امروزی نيامد.
روزگاری من، جوانگ دزو، به خواب ديدم که پروانه ام، بال افشان و بی قرار. شادمان به گشت بال می زدم. پريدم از خواب، خود جوانگ دزو بودم. پروانه پريد يا من خواب ديدم ، جوانگ ذزو پريد، يا پروانه خواب ديد؟ جوانگ دزو پروانه نيست. پروانه جوانگ دزو نيست. گشتار اينست.
فصلهای درون – جوانگ دزو- هرمز رياحی ، بهزاد برکت
اين داستان، به زيبائی هر چه تمام تر بيهودگی زندگی روزمره را به تصوير کشيده است، کارهای تکراری، که با يک واقعه مثل حذف خواب در هم ريخته می شود. اگر زندگی روزمرگی باشد، پس زندگی مرگ است و مرگ زندگی، خواب بيداری است و بيداری خواب.
نقد داستان: راه ديگری برای مردن- داستان چهارم از مجموعه کجا می توانم پيدايش کنم
اگر بخواهيد مرگ را به فجيع ترين شکلش نمايش دهيد به گونه ای که هيچ انگيزه نفرت و خشمی پشت آن نباشد، از چه صحنه ای استفاده می کنيد. شايد بهترين حالت برای نمايش چنين چيزی را آقای موراکامی در داستانِ "راه ديگری برای مردن" استفاده کرده باشد:
" تيراندازی، ساده ترين و بهترين را ه کشتن آن هاست. اما به ما دستور داده اند حتی يک گلوله هم حرام نکنيم-مخصوصا برای کشتن چينی ها.... فکر کنم فقط بتوانيم سرنيزه هايمان را در آنها فرو کنيم. اما اين کار آن قدرها که به نظر می رسد، ساده نيست........خب، شيوه ی درست برای کشتن يک نفر با سرنيزه اين طور است: اول، بايد آن را زير دنده ها فرو کنی، اين جا....بعد، با نوک سرنيزه دايره ای عميق و بزرگ می کشی که دل و روده اش را به هم بياورد. سپس، آن را بالا می بری تا قلب را پاره کنی. نمی توانی سرنيزه را در يک نفر فرو کنی و انتظار داشته باشی بميرد و اين را در سر ما سربازها فرو کرده اند. ...اين سربازها هيچ وقت هيچ انسانی را اين طور نکشته اند. من هم همين طور."
و به همين خاطر فکر می کنم، درونمايه اين داستان بيهوده بودن مرگ است و شايد بسطی بر جمله "اين مرگ بيهوده است." آلبر کامو باشد. اين داستان بيهودگی و بی هدف بودن مرگ را به خوبی نمايش داده است. مرگهائی که بدون هيچ علتی ولی با فجيع ترين شکل اتفاق می افتد. "انگار يک نفر بر فراز تپه ای متافيزيکی، يک مسلسل متافيزيکی در دست گرفته باران گلوله ها را بر سر ما می پاشد" ( با اندکی تصرف از داستان فاجعه معدن در نيويورک.)
نکته جالب در اين داستان زاويه ديد است. که کاملا نو است. عمدا از به کار بردن واژه خلاقانه برای اين زاويه ديد اجتناب می کنم. چيزی خلاق است که نو باشد و در عين حال مفيد. اين زاويه ديد نو است. يعنی زاويه ديد دانای کل نامحدودی که آخرش وارد ذهن سربازی می شود که ظاهرا نقش اصلی در داستان ندارد. ولی آيا اين کارِ نو، فايده ای هم در داستان داشته است؟ من نتوانستم فايده ای برای استفاده از اين زاويه ديد پيدا کنم.