نگاهی به داستان «گلهای سرخ کاغذی» اثر مارکز
مادر بزرگ نابینا پیش از آنکه مینا نگران بیدارشدنش باشد، بیدار میشود و با نفس عمیق، از طریق بویایی از آماده بودن قهوه اطمینان مییابد و بهراحتی اعتراف میکند که اشتباه کرده که اولین جمعهی ماه را به خاطر نداشته، یعنی خود را برای شستن آستینها سرزنش میکند. در پاراگرافهای بعد یکبار دیگر هم به خبط خود اعتراف میکند.
متن مدرن است و تقابل دو نسل را از نگاه و زاویهی جدیدی روایت میکند. محور داستان تقابل بین دختر و مادربزرگ است و این تقابل محدود به بینایی و نابینایی نیست. راوی دانای کل است، ناگفتهها را هم از ذهن مینا و هم از ذهن مادربزرگ میگوید. مادربزرگ با گلهای سرخ طبیعی کار دارد و مینا با گلهای مصنوعی. مادربزرگ آنها را هرس میکند برای رشد بیشتر و نوه گلهای کاغذی میسازد. اصالت با گلهای طبیعی است؛ رفتار مادربزرگ عقلانی و منطقی است.
نویسنده در پاراگراف نخست تصویری که میدهد وضعیت اقتصادی خانواده را مشخص میکند. «چمدانها را زیرورو میکند درپی گشتن یک جفت آستین» و همچنین در جملات بعدی به گلسازی دختر جوان برای فروش اشاره میکند.
در همین پاراگراف شخصیتهای اصلی معرفی و مناسباتشان روشن میشود.
مادربزرگ گفت: «یک برگ کاغذ زیر آنها پهن کن، این سنگها آلوده هستند» از هشیاری و حساسیت زن نابینا نسبت به امور اطراف خود خبر میدهد. نابیناها اگرچه حس بینایی ندارند، ولی بقیهی حواسشان قویتر است.
مینا هم کثیف بودن سنگها را تأیید میکند و مادربزرگ را مقصر میداند. مقابله و رودررویی مینا نسبت به او آشکار میشود.
مینا «نگاهی پرمعنا را در امتداد راهش احساس کرد» سایهی نگاه مادربزرگ را بر خود احساس میکرد. انگار مادربزرگ مواظب رفتار او است.
دختر بهخاطر نرسیدن به مراسم، مادربزرگ را مقصر و گناهکار میشناسد، از او میخواهد توبه یا اعتراف کند.
مادربزرگ در توجیه خود از سنگینی کاری که برعهدهاش قرار دارد میگوید. دختر هم خود را در قیاس با او از سنگینی ساخت گلهای کاغذی میگوید که البته قیاسی غیرمنطقی است.
دختر نامههایی را از گنجینهی پنهان خود در میآورد و انگار در توالت میریزد، مادربزرگ میگوید تو اصلاً نمیخواستی به مراسم بروی. نکتهی جالب این داستان این است «مینا در اتاق را بست سه کلید کوچک که سنجاق کرده بود از سینهبندش بیرون آورد. با یکی کشوی زیری گنجه را باز کرد و با دیگری درش را گشود»
نویسنده از کلید سوم صحبتی به میان نیاورده و همین ایجاد رمز در داستان کرده و به عهدهی خواننده گذاشته شده و این از ویژگیهای داستانهای مارکز است.
دختر جوان به دین نگاهی فرببکارانه دارد و شاید از مذهب دلزده است که آستینهای خیسش را بهانه میکند برای رفتن به عشای ربانی؛ چراکه پدر آنخل برای کسی که بازویش لخت بود مراسم بهجا نمیآورد.
در تمام ادیان مناسکی برای پوشش زن دارند و این نکتهای است که در داستان توجه را جلب میکند.
تغییر نگاه مینا به خادم کلیسا و افشای راز میانشان با فرار طرف، نشان از فصل تازهای میدهد که در زندگی مینا رخ داده است. این رفتار تغییر کوچکی در مناسبات مینا و مادربزرگ ایجاد میکند، اما انگار دوباره به حالت نخست برمیگردد. بازی موش بین مینا و مادربزرگ نشان میدهد که هرچقدر مادربزرگ تیز و زرنگ بوده باز هم جایی تشخیص نداده و نوه جوانش از او زیرکتر بوده.
حضور کم مادر مینا در داستان نقش مادربزرگ نابینا را در تربیت مینا پررنگتر میکند.
در نهایت مادربزرگ از عدم درک نوه، انگار بخواهد سر به بیابان بگذارد.