بررسی داستان «بعضی از ما دوستمان کلبی را تهدید می‌کردیم» اثر دونالد بارتلمی

عدم قطعیت، وجود تناقض‌ها و طنز موقعیت از نشانه‌های داستان پست مدرن است. متن پرسشی است. آیا اخلاق ترجیح دارد بر جان یک انسان؟ 
داستان دارای طنز موقعیت است؛ مگر چنین چیزی شدنی است؟
طنز کلامی که از ترکیب لحن جدی با موضوع غیرقابل‌باور یا غیرجدی و خنده‌دار ایجاد می‌شود.
دارزدن به‌خودی‌خود یک اتفاق غیرمعمول است که ما درطول عمرمان شاید هیچ‌وقت شاهدش نباشیم. اما نویسنده هنرمندانه این کار غیرمعمول را برای خواننده تبدیل می‌کند به یک اتفاق معمولی و عادی. داستان دنیای تناقض است؛ اینکه مهم بود تا مراسم را باشکوه برگزار کنند (برپایی ارکستر، سفارش مشروب، اتومبیل لیموزین و ...)، درحالی‌که جان آدمیزاد مهم نبود. هر کدام از مراحلی که برای اعدام کُلبی گفته می‌شود، مخاطب گمان می‌کند که مگر چنین چیزی شدنی است؟ 
اتهام کلبی رفتار افراطی در روابط با دیگر دوستان بود، انگار که شورش را درآورده باشد. راوی در انتهای مراسم می‌گوید که هیچ‌کس شورش را در نیاورد. گویا همه آگاه شده باشند؛ یعنی تهدید کلبی تأثیر داشته است.
فضاسازی محیط با زبانی ساده ملموس بود، بدون هیچ اغراقی در توصیفات. به جزئیات خیلی خوب پرداخته شده بود. بحث در شیوه‌های متفاوت اعدام، این‌قدر طنزآلود و به ظاهر کودکانه پیش می‌رود که آیرونی کلامی ایجاد می‌شود. انگار دوستان می‌خواستند جشن فارغ‌التحصیلی را برپا کنند.
در جایی که نمی‌خواستند حتی به درخت صدمه بزنند، برای اعدام دوستشان کلبی، از خود او کمک می‌گیرند تا مراسم بهتر و آبرومندانه‌تر اجرا شود. انگار می‌خواستند زنش بدهند.
متن دعوتنامه جوری باشد که آدمی که دعوت شده، خاطرجمع نباشد که چی‌به‌چی‌است یا اگر مسئولان از قبل می‌فهمیدند که موضوع از چه قرار است، به احتمال می‌آمدند و... هر کاری... تا بساط را به هم بریزند یا
با به‌کار نگرفتن جلاد حرفه‌ای برای موفقیت‌آمیز شدن ماجرا، خرواری مسئولیت به گردن خود کلبی گذاشته...
جلاد می‌تواند سمبل یک کارمند باشد و استخدام آن دربرابر استبداد.
با داستانی روبه‌رو هستیم که قوانین اجتماعی را زیرسؤال می‌برد و نگاه طعنه‌آمیزی به رفتارهای جامعه دارد. 
به نظر می‌رسد که راوی تا نزدیک انتهای متن اول‌شخص جمع باشد. در صفحه‌ی آخر منِ راوی حضور می‌یابد و با مخالفت با سیم به‌جای طناب به کمک اعدامی می‌آید.
 نپذیرفتن سیم به جای طناب طنزآمیزترین نکته‌ی داستان است.
متن تعلیق محشری دارد که تا انتها ادامه دارد، گاهی شوخی از حد می‌گذرد؛ مانند همراهی اعدامی با اکیپ اعدام‌کنندگان در انتخاب موسیقی مراسم اعدام، همچنین اعدام‌کنندگان ادعا می‌کنند که چون کلبی دوستشان است، حق دارند اعدامش کنند.
دوستان از اعدامی انتظارات ناچیزی دارند: فقط بایست از روی چیزی بپرد پائین، یک صندلی، چارپایه یا هرچی. بعد هم همه با این پریدن از روی چیزی موافقت کردند. 

بعد هم گذاشتن یک صندلی مستعمل را مناسب شأن مراسم ندانستند. صندلی نشان از نشستن و داشتن جایگاه است. وقتی صندلی انتخاب نمی‌شود، یعنی نمادی است از این‌که آدمی جایی ندارد و این یعنی پوچی.
قل خوردن گوی نمادی از چرخش زمان و زندگی است که به دنبال آن مرگ است.
نگاه قدرشناسانه‌ی اعدامی به راوی که از او در مقابل پیشنهاد استفاده از سیم دفاع کرد، طعنه‌آمیز است.
متن استعاره از آدم‌هایی است که وقتی هر جریمه و حکمی علیه آن‌ها صادر می‌شود، هیچ دفاعی از خود ندارند،  و اگر درنهایت مظلومانه از خود دفاع کنند، ترحم‌طلب می‌شوند که مبادا ظالم از دفاعشان برنجد و به حکمی شدیدتر محکومشان کند. آدم‌هایی که از روی ساده‌لوحی حتی پای برگه‌ی اعدام خود نیز امضا می‌نهند.
نام داستان هم تهدید کلبی است نه اعدام کلبی. انگار کلبی تهدید شده بود به اعدام و پروسه‌ی اعدامش هم جلوی روی او و با کمک او تدارک دیده می‌شد.

نقد و نظری بر داستان «عدل» اثر صادق چوبک

متن واقع‌گرای ناتورالیستی است، پلشتی واقعیت بدون همراهی سوزوگداز.
راوی نمایشی است و با تخطی‌هایی همچون «یالش به‌طور حزن‌انگیزی رو پیشانی‌اش افتاده بود» و «قیافه‌اش آرام و بی‌التماس بود»
زمان متن در فاصله‌ی گذار از سنت به مدرنیته است، حضور همزمان اسب گاری‌کش و... روزنامه و پلیس و... ، همچنین ازنظر زمان اتقاق داستان، نویسنده بدون اشاره به فصل با توصیف آب یخ‌زده‌ی توی جوی آب، غیرمستقیم به فصل و زمان داستان اشاره می‌کند.
مکان متن جایی در مرکز شهر که حضور و تعامل شهروندهای متفاوت را توجیه می‌کند. آدم‌هایی که هر کدام نماینده‌ی یک قشر از جامعه هستند دور اسب جمع شده‌اند و نه او را می‌کُشند، نه نجاتش می‌دهند. خواننده احساس می‌کند داستان نیمه‌کاره رها می‌شود. برخی منتقدین این داستان را دم‌بریده یا ناقص می‌دانند، اما این داستان اسکیچ یا طرح‌واره است. تا پیش از چوبک داستان اسکیچ نداشتیم، اما بعد از دهه‌ی چهل در داستان‌های دیگر نویسندگان هم دیده می‌شود و اسکیچ باب می‌شود. عدل هم مثل ساير داستان‌های چوبک پر است از توصیف.
چهره‌ی جامعه را در داستان عدل می‌شود دید. تفکیک شخصیت‌ها با ویژگی ظاهری جالب پوشش آدم‌ها، لحن گفتارشان و به نوبت خود در آن زمان ابتکاری نو بود: عمله‌ی رهگذر، یکی از سپورها که حنای تندی بسته بود، کلاه خدمت بی‌آفتابگیر سرش بود، سید عمامه به سر که پوستین مندرسی روی دوشش...، یک آقایی که کیف قهوه‌ای زیر بغلش و عینک رنگی و... داستان شخصیت‌شناسی قوی دارد. چوبک در داستان‌هایش برهنه حرف می‌زند و مسئله را روشن بیان می‌کند. 
داستان به چرایی حادثه نمی‌پردازد. به موقعیت و فضا می‌پردازد، پس داستان موقعیت است و شخصیت متمرکز محوری ندارد و نیازی هم نبود که داشته باشد. اما همه‌ی شخصیت‌های پیش‌برنده‌ی موقعیت داستان حضور دارند.
همه‌ی افراد در صحنه فقط حرف می‌زنند، اما هیچ‌کس دست به عمل نمی‌زند و خواننده را بیشتر تحت تأثیر قرار می‌دهد. نویسنده به بحران‌ها و دمل‌های چرکی جامعه اشاره می‌کند که هیچ راه‌حلی برایشان نیست و همانطور دمل‌گونه و چرکین باقی می‌مانند.
تفاوتی که این داستان با داستان‌های موقعیت این زمان دارد این‌ است که موقعیت تأثیری بر هیچ‌یک از شخصیت‌ها ندارد.
شاید پرسش کودک، «درشکه‌چی درشکه‌اش را با چی برده برسونه، مگه نه اسبش مرده...» ، متأثر از موقعیت، کلیدی و به نوعی ورود کودک به خردورزی باشد. کودک هم نماد نسل آینده است.
اسب ناله نمی‌کرد، گریه نمی‌کرد، قیافه‌اش آرام و بی‌التماس بود؛ تفاوت حیوان و انسان و انتظار از محیط، روزگار و... را نشان می‌دهد.
تصادف اتول( اتومبیل) با اسب، انگار جدال نماد سنت و مدرنیته است، جدالی برای روکم‌کنی.
نام داستان متن را پرسشی می‌کند. عدل چیست، ظلم چیست؟ عدالت کجاست و چگونه اسب می‌تواند از آن بهره‌مند شود؟ انگار هر مشاهده‌گر با پیشنهادی که می‌دهد، می‌خواهد عدل برقرار شود. متن عدالتی عام‌تر و بزرگ‌تری را درنظر دارد، عدالتی که محدود به اجتماعی خاص نیست.
از این نگاه متن چالشی هستی‌شناسی در مخاطب ایجاد می‌کند.
پایان متن باز است و پرسش بی‌پاسخی دارد که آیا عدالت در مورد اسب اجرا می‌شود؟

بررسی داستان «برام یه قصه بگو» اثر ریچارد براتیگان

در وهله‌ی نخست جذابیت متن نظر مخاطب را جلب می‌کند. داستان دیالوگ‌محور و نمادین است.
روند گفتگوی راوی با دختربچه و حرف‌هایی که میان آن دو ردوبدل می‌شود، به‌طور دقیق نام و به احتمال نظریه‌ی کتابی را که راوی در دست گرفته، تائيد می‌کند.
در ابتدای داستان تفاوت دو نسل را می‌بینیم؛ مادری که دنبال خرید است و بچه‌ای که دنبال مطالعه است.
داستان دختربچه‌ای را به ما معرفی می‌کند که به‌جای خواندن قصه‌های شنگول و منگول، همینگوی می‌خواند و به سبب کتاب‌هایی که خوانده، لحن کودکانه‌ای در داستان ندارد. در جهانی که کودکانش این‌طور باشند، نوشتن چقدر مشکل است.
به گمان من در ضمیر ناخواسته‌ی نویسنده این تز وجود دارد که کاش مخاطب‌ها آدم‌های کم‌دانی بودند و با خواندن چرندیات آنان به‌به و چهچه می‌کردند و شاید می‌زدند.
داستان تمثیل است.  کبوتر که نماد صلح است در داستان از چشم دخترک، ابلهانه فرص می‌شود و در ازای آن داستان جنایی می‌خواهد. 
خود دخترک را می‌توان نماد انسان عصیانگر دانست که به علت مطالعات زیاد، ترسناک می‌شود و جیغ می‌زند.
اطلاعات و بینش و آگاهی زیادی که به نسل جدید داده می‌شود، بشر را تبدیل به موجودی هولناک می‌کند. مثل همین دخترک.
در داستان اشاره به تفکر واتسون دی برانلی می‌شود که معتقد بوده نویسندگان به‌جای نوشتن، دنبال بنایی بروند. درواقع نویسنده هدفش از بیان این نکته این است که بگوید شخصیت عمل‌گرا باید داشته باشی. و چون راوی هم ایستاده دارد این ممطلب را از کتابی می‌خواند، نشانه‌ی تفکر نویسنده است که بگوید وقت عمل است. دیگر وقت شعر و شاعری و حرف نیست.
دخترک مانند دارکوب با ضربه زدن پی‌درپی سعی در جلب توجه و آگاه کردن دارد. از طرفی دارکوب معمولا روی جای پوک می‌کوبد و داستان با همین نماد می‌خواهد بگوید راوی با وجود اینکه کتاب می‌خواند ولی توخالی است.
واکنش نهایی دخترک هم جالب بود و شجاعانه نشان داد که اهمیتی به روایت راوی نمی‌دهد و دهان گشادش که به زعم دخترک می‌توانست نشانی از قصه‌گویی راوی باشد، انگار زیاد هم دلالتمند نبود.
موی بلوند، پیراهن سبز و چشم آبی چه (نا)هماهنگی شگفتی در دختر است که با تنوع دانسته‌هاش می‌خواند.
 که راوی با همه‌ی تنوع نگاه و ذهن قصه‌گو در مقابل ظرافت خواسته‌ها و دانسته‌های روایت‌شنو کم می‌آورد و خود را چون خرچنگی زخمی می‌بیند. دخترک هم این کم‌آوردن را درک کرده و به او توصیه می‌کند که برود غازش را بچراند.
نویسنده‌ی کتابی که راوی می‌خواند، هم همین پیشنهاد را می‌دهد.
داستان دارای لایه‌های پنهانی است که مفاهیم زیادی را در خود دارد.

نگاهی بر داستان «کلاف سردرگم» اثر خولیوکورتاسار

کلاف سردرگم داستانی است مدرن تمثیلی به روایت سوم شخص محدود به ذهن مرد. داستان با تضاد سرما و گرما شروع شده و سریع به یک انتخاب می‌رسد. پلیور آبی‌رنگ به‌خاطر همسازی با کفش انتخاب می‌شود و برای پوشیدنش سه عضو بدن سر، دست راست و دست چپ درگیر می‌شوند.
کلاف سردرگم  تکرار دایره‌وار عملی را نشان می‌دهد که هر تلاش منجر به عقبگرد و بازگشت به موقعیت ابتدایی می‌شود... و در سرتاسر این داستان موقعیت‌های مشابه تکرار می‌شود. 
 در  داستان  «کلاف سردرگم» شخصیت پلیور طوری شکل می‌گیرد که به قدرتی خارج از اراده مردی تبدیل می‌شود و او را دچار کابوسی می‌کند که  در حقیقت از پنجه‌ی دست خودش  ناشی شده است.پلیور شخصیت اصلی داستان است که تمثیلی است از هرآنچه انسان مدرن را در بافت و خصلت خود سردرگم می‌کند، پول، سیاست، موفقیت، پیروزی، آرزو برای ادامه‌ی زندگی، برای کسب اعتماد به نفس که واقعاً جهان بزرگی را دربرمی‌گیرد. 
نویسنده در خط ابتدایی داستان نهایت نتیجه‌گیری را می‌گوید. شاید بتوان گفت تم داستانی آن نشان می‌دهد یک پوشش که ساخته‌‌ی دست انسان است شخصیت داستان را به‌ستوه می‌آورد. یک پلیور که با رنگ آبی خود می‌تواند  برای تناسب با کت و شلوار مرد، زیبا جلوه کند، به عاملی بدل می‌شود تا مرد را کلافه کند!
اما نکته‌ای در پرورش نویسندگی، در این روایت هست تا برای کاربرد هر شیئی و گفتار در داستانمان ارزش قائل شویم، که  به‌طوری باورپذیر و منطقی از موجودیت و ماهیت آن شیء در روایتمان بهره بگیریم. همان‌طور که در روایت کورتاسار  آستین پلیور باعث شده است که پنج ناخن سیاه دستِ کاراکترِ کلافه گشته، به کابوسی بدل شود که دوباره چشم‌هایش را ببندد و خود را به عقب پرتاب کند. 
اگر قصد داشتیم داستانی در بیزاری از سرما و علاقه  به گرما یا هوای گرم و آزاد بنویسیم،  آیا چنین روایتی به  ذهنمان می‌رسید؟ شاید برای نوشتن داستانی نوتر باید ازقبل با  چشمان تیزبین به اشیا نگاه کنیم به رشته‌های  نخ و پشمی که حتی می‌تواند در عین زیبایی بافتشان کلافه‌مان کند! یک سوزن افتاده بر قالی  و گم شدنش می‌تواند به فاجعه‌ای بدل شود از مسیرِ رگِ انسانی  چنان  پیش برود  تا در خون او راه افتد و برسد به قلبی که جنگ میان مرگ و زندگی را در درون تن فرد راه بیندازد. کورتاسار در این داستان با ظرافت تمام به من آموخت تا هرچه بیشتر و محترمانه‌تر به اشیا نگاه کنم. 
 داستانی که ثابت می‌کند قرار نیست هر داستان با چندین شخصیت و اتفاق و گره و میانه و پایان تبدیل به یک داستان شود. ساده‌ترین رخ‌دادهای اطراف ما می‌تواند تبدیل به روایتی شود. و آنقدر ملموس و واقعی به‌نظر برسد که در حین خواندن بینی‌ات از برخورد پشم آبی پلیور به خارش بیفتد، یا نفست پر شود از بوی پشم پلیور آبی و یا اطرافت را از بین پنجره‌های پشمی پلیور، به رنگ آبی ببینی و احساس درماندگی و سردرگمی را تا حد نفس تنگی احساس کنی.