نگاهی بر داستان «کلاف سردرگم» اثر خولیوکورتاسار
کلاف سردرگم داستانی است مدرن تمثیلی به روایت سوم شخص محدود به ذهن مرد. داستان با تضاد سرما و گرما شروع شده و سریع به یک انتخاب میرسد. پلیور آبیرنگ بهخاطر همسازی با کفش انتخاب میشود و برای پوشیدنش سه عضو بدن سر، دست راست و دست چپ درگیر میشوند.
کلاف سردرگم تکرار دایرهوار عملی را نشان میدهد که هر تلاش منجر به عقبگرد و بازگشت به موقعیت ابتدایی میشود... و در سرتاسر این داستان موقعیتهای مشابه تکرار میشود.
در داستان «کلاف سردرگم» شخصیت پلیور طوری شکل میگیرد که به قدرتی خارج از اراده مردی تبدیل میشود و او را دچار کابوسی میکند که در حقیقت از پنجهی دست خودش ناشی شده است.پلیور شخصیت اصلی داستان است که تمثیلی است از هرآنچه انسان مدرن را در بافت و خصلت خود سردرگم میکند، پول، سیاست، موفقیت، پیروزی، آرزو برای ادامهی زندگی، برای کسب اعتماد به نفس که واقعاً جهان بزرگی را دربرمیگیرد.
نویسنده در خط ابتدایی داستان نهایت نتیجهگیری را میگوید. شاید بتوان گفت تم داستانی آن نشان میدهد یک پوشش که ساختهی دست انسان است شخصیت داستان را بهستوه میآورد. یک پلیور که با رنگ آبی خود میتواند برای تناسب با کت و شلوار مرد، زیبا جلوه کند، به عاملی بدل میشود تا مرد را کلافه کند!
اما نکتهای در پرورش نویسندگی، در این روایت هست تا برای کاربرد هر شیئی و گفتار در داستانمان ارزش قائل شویم، که بهطوری باورپذیر و منطقی از موجودیت و ماهیت آن شیء در روایتمان بهره بگیریم. همانطور که در روایت کورتاسار آستین پلیور باعث شده است که پنج ناخن سیاه دستِ کاراکترِ کلافه گشته، به کابوسی بدل شود که دوباره چشمهایش را ببندد و خود را به عقب پرتاب کند.
اگر قصد داشتیم داستانی در بیزاری از سرما و علاقه به گرما یا هوای گرم و آزاد بنویسیم، آیا چنین روایتی به ذهنمان میرسید؟ شاید برای نوشتن داستانی نوتر باید ازقبل با چشمان تیزبین به اشیا نگاه کنیم به رشتههای نخ و پشمی که حتی میتواند در عین زیبایی بافتشان کلافهمان کند! یک سوزن افتاده بر قالی و گم شدنش میتواند به فاجعهای بدل شود از مسیرِ رگِ انسانی چنان پیش برود تا در خون او راه افتد و برسد به قلبی که جنگ میان مرگ و زندگی را در درون تن فرد راه بیندازد. کورتاسار در این داستان با ظرافت تمام به من آموخت تا هرچه بیشتر و محترمانهتر به اشیا نگاه کنم.
داستانی که ثابت میکند قرار نیست هر داستان با چندین شخصیت و اتفاق و گره و میانه و پایان تبدیل به یک داستان شود. سادهترین رخدادهای اطراف ما میتواند تبدیل به روایتی شود. و آنقدر ملموس و واقعی بهنظر برسد که در حین خواندن بینیات از برخورد پشم آبی پلیور به خارش بیفتد، یا نفست پر شود از بوی پشم پلیور آبی و یا اطرافت را از بین پنجرههای پشمی پلیور، به رنگ آبی ببینی و احساس درماندگی و سردرگمی را تا حد نفس تنگی احساس کنی.